264
*هُنٰالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِيداً 1 شده بوديم.
همدان
بالأخره لطف الهى شامل حال گرديده، اول طليعۀ فجر به قهوهخانه رسيديم و در ضمن دو سه ساعت توقف، و خشك كردن لباسها، و گرم نمودن دست و پا با آتش، و صرف چند پياله چاى با نان، رفع خستگى فىالجمله به عمل آمد، و مجدداً سوار شده به طرف «همدان» رانديم، و بقيۀ راه را تا شهر كه سه فرسخ مىشد نسبتاً آسودهتر پيموديم، زيرا كه به واسطۀ تابش آفتاب حوت هوا ملايم، و يخ و برف جاده خوب، و مبدل به «شولات» 2 شده سقوط نداشتيم، و هرچه پيش مىرفتيم جاده هموارتر مىشد، به اين كيفيت براى چهار ساعت به غروب رسيديم به «همدان»، و در مسافرخانۀ معروف به تلفنخانه ورود نموديم، و به محض رسيدن به منزل و صرف غذا حس كرديم كه تماماً تب داريم، و از شدت فرسودگى و خستگى قادر به حركت نبوده افتاديم.
طرف غروب «آقا شيخ حسن حضرت عبدالعظيمى» رئيس «صلحيۀ همدان»، 3 ورود ما را شنيده و به تلفنخانه آمد و با كمال عجز و معذوريت ما از حركت، و نهايت اصرار و جديت او خواهى نخواهى ما را حركت داد، به منزل خود برده و فوراً غذائى آورده خورديم، و زير كرسى گرم و داغ خوابيديم، الحق در اين مسافرت نه چنين مشقاتى كه ديشب و امروز براى ما پيش آمد، و نه چنين جاى مطلوب و خواب لذيذى كه امشب