263باز شدن راه مأيوس، و از معطلى در «اسدآباد» خسته شده بوديم، ما و جمعى از مسافرين از دليجان و غيره صرفنظر، و چند رأس قاطر كرايه كرديم كه شايد زودتر خود را به «همدان» برسانيم، و چون رفتن روز به واسطۀ زيادتى عملهجات برفروبى در راه ممنوع بود، قرار حركت به شب افتاد، ضمناً اهالى از كيفيت گرفتن برف و باد و بوران در قلۀ كوه و افتادن قطعات برف به روى قوافل، و تلفاتى را كه به همين جهات هرساله عابرين و مسافرين متحمل مىشوند چيزها مىگفتند و حكايتها نقل مىكردند، در هر حال ليلۀ دوشنبه «متوكلاً علىاللّٰه»، خود را براى رفتن مهيا كرديم و ساعت چهار از شب گذشته، در حالتى كه هوا به كلى صاف و مهتاب و در نهايت برودت بود، سوار قاطرها شده و بناى صعود از گردنه گذاشتيم، و تا قلۀ كوه كه دو فرسخ مىشود هر چند به واسطۀ پيچ و خم و سرازير و سربالاى جاده، و مستور و منجمد بودن آن از يخ و برف، پاى مالها لغزش مىخورد و رفقا نوبه به نوبه به زمين مىافتادند، لكن قابل بردبارى و تحمل بود، و غالباً سقوط يك نفر مايۀ خنده و تفريح ديگران مىشد، اما متدرجاً هوا ابر شد در قلۀ گردنه برف و باران شديدى مخلوطاً گرفت، و باد تند و سردى هم ضميمه آن شد، و با سابقه حرفهائى كه در خصوص چنين بورانها از اهالى «اسدآباد» شنيده بوديم، به كلى از زندگى مأيوس و مرگ را پيش چشم خود معاينه مىكرديم، و انتظار سقوط قطعات برف ما را از سرمازدگى دست و پاها و دردهاى اعضاء بدن غافل و لاقيد كرده بود، بوران هم دقيقه به دقيقه بر شدت خود مىافزود، و نفسها قطع و صداها خاموش شده، و زبانها اگر قدرت به تكلم مىنمودند، فقط تلفظ به كلمۀ شهادتين بود و به حقيقت مشمول آيۀ كريمه: وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا