94در كدامين مرحله همدرد اشك فاطمهست
كز نگاهش مى شود تفسير داغ مادرم
«ارباً ارباً» گشتنِ او شد مجسّم پيش چشم
آن زمان كز من جدا مىگشت ومىرفت از برم
مىرود، پيداست بعد از رفتنش سمت خطر
مىنشيند سايهى غم از فراقش بر سرم
تا كه «ياسر» مى نوشتم از غم جانسوز او
مىچكيد از واژه، خون در سطر سطر دفترم
در رثاى حضرت على اكبر عليه السلام
پائيز بهار
در آن هنگامه كز داغت چو آتش مشتعل گشتم
تو پرپر مىزدى در خون و من هم خون بهدل گشتم
هنوز اى تشنه لب حيرانِ آن يك لحظه ديدارم
كه آب از من طلب كردى ومن از تو خجل گشتم
به وقت وصل، ياران را غمى ديگر نمىماند
ولى من دادم آنجا جان كه با تو متّصل گشتم
چو ديدم عضو عضوت را جدا كرده زِ هم دشمن
بهارم گشت پائيز و به يك دم منفصل گشتم