93
پرواز روى موج خون
كربلا كنعان ومن يعقوب و يوسف اكبرم
بويى از پيراهنش روشنگر چشم ترم
چهرهى زيباى او تصويرى از ختم رسل
خُلق وخويش ، منطقش مانند جدّ اطهرم
قامتم گردد كمان از قامت گلگون او
مى نشيند تير هجران از غمش بر پيكرم
لحظهى رفتن كه بوسيدم ورا فهميده بود
مىچكد بر روى لبهايش عطش از حنجرم
گر كشد شعله نسيم تيغها از پيكرش
اين شرار آتش غم مى كند خاكسترم
روى دريايى ز خون پرواز دارد او - ومن
بشكند از موج و توفان عاقبت بال و پرم
هر كه دارد محشرى در عالم هستى ولى
از بخون غلتيدنش گردد مهيّا محشرم
من سراپا در تماشاى على امّا زمن
بر نمى دارد دو چشم خويشتن را خواهرم