92از عطش خشك است گرچه حنجرش
در عوض از اشك لبهايش تر است
چشمهايم بحر خون از بهر اوست
كشتى اين بحر را او لنگر است
در جهاد اكبر از خود در گذشت
«إِرباً إِرْبا»، در جهاد اصغر است
پاره پاره پيكرش بنگر، ببين
آسمانى را كه پُر از اختر است
بگذر از تن تا كه بالايى شوى
مانع از پرواز تنها پيكر است
آن كه خواهد بال و پر، ماند بهخاك
اوج گيرد آن كه بى بال و پراست
اين ميان خاك و خون پرپر زده
بسمل دل يا كه ياس پرپر است
يوسف افتاده در چنگال گرگ
يا خليل اللّٰه پور آزر است
بر تنش از بس نشسته تيغ خصم
برگ برگ او شقايق منظر است
«ياسر» اين دل از غم آن نازنين
آتش افتاده در خاكستر است