95زآب چشم من گِل گشت خاك كربلا اى گُل
زمينگير از غم روى تو در اين آب و گِل گشتم
ترا گفتم كه چشم خويش را واكن، نشد ممكن
تو چشم خويش را بستى و من هم منفعل گشتم
اگر «ياسر» ز جاى خويش نتوانم كه برخيزم
پدر بودم، زِ داغ لالۀ خود مضمحل گشتم
شمع وصال
اى مه كامل و اى شمع وصالم پسرم
تو بهخون خفتى و من همچو هلالم پسرم
همه جا نقش رخت در نظرم جلوه گراست
نرود ياد تو هرگز ز خيالم پسرم
چهكنم گر نكنم گريه كنار بدنت
من كه در بحر غمت غرق ملالم پسرم
با سكوت تو رود جان ز تن خستۀ من
لب گشا، رحم نما رحم به حالم پسرم
ره ديدار ترا بسته به پيش نظرم
خون رخسارهات اى روح كمالم پسرم
تا دگر بار ببينم من دلخون رويت
مىچكد بر رخ تو اشك زلالم پسرم