64
عطش و آتش و زخم
پيش رو جادهاى از خون و خطر داشت حسين
چون كه انديشهى توحيد به سرداشت حسين
گرچه مىگشت همه هستىاش ايثار ولى
نهضتش بوى خدا، بوى سحر داشت حسين
گرچه پرپر شده باغش زهزاران گلچين
از كران تا به كران عطر ظفر داشت حسين
گرچه افتاد بهخاك و زكفش تيغ افتاد
باز از حنجرهى تشنه سپرداشت حسين
آخرالامر در اين واقعهى سرخ عطش
حنجرش سوخت و بر عشق نظر داشت حسين
خويش را غوطهور از تيغ ستمگر مىديد
آن زمان كز وطنش عزم سفرداشت حسين
داغ در داغ دلش لالهى آتش مىشد
بس كه در سينهى خود خون جگر داشت حسين
عطش و آتش و زخم و بدن غرقه بهخون
آنچه مىديد در آن روز خبر داشت حسين