222
ايمان و جهاد
از بى كرانهى خاك، اى واى خون دميده
گل كرده روى نيزه هجده سر بريده
دل خسته خواهرى را همراه كاروان بين
با يك دل شكسته با قامتى خميده
سرها بهروى نيزه امّا در اين بيابان
ياسى بهخون نشسته، ياسى بهخون تپيده
بر نى سر برادر زخمى ز تيغ دارد
پائين نيزه خواهر زخم زبان شنيده
هر صبحدم ز نيزه در پيش چشم زينب
گلگون تر از شقايق سر مى زند سپيده
بستهست دست و پاى مردى بهروى ناقه
كز پاى او ز چشم زنجير خون چكيده
چون قافله در اين ره جان مىرود ز پيكر
چون حنجر شهيدان خون مىرود ز ديده
از روى نى نظر كن بر دختر صغيرت
آن دخترى كه نالان بر خارها دويده