223مىگفت با صلابت همچون تواى برادر
در راه دوست زينب غم را بهجان خريده
از كربلاى خونين تا شام ظلمت آئين
تصوير فتح ما را اين كاروان كشيده
در پهندشت تاريخ از اين جهاد تابيد
يك سو فروغ ايمان، سوى دگر عقيده
«ياسر» ز شاخهى دل جز خون گلى نرويد
گلچين غم ز چشمم جز اشك گل نچيده
خون حنجر گل
تنها فتاده بىسر، سرها بهروى نيزه
چشمان داغداران باشد به سوى نيزه
رأس عزيز زهرا بر نى، تنش به صحرا
با دست بسته زينب در روبهروى نيزه
با حنجر بريده رفته به نى وليكن
فرياد واغريبا دارد گلوى نيزه
پر شد سبوى چشمِ زينب زاشك امّا
از خون حنجر گل پرشد سبوى نيزه
گم كرده ماه خود را در ابر اشك ديده
باشد نگاهش امّا در جستجوى نيزه