154
لحظۀ وداع
در دل زينب نشسته شعلهها
رشتهى دل را گسسته شعلهها
آسمان افتاده در جوش و خروش
«الرَّحيلِ» شاه عشق آمد بهگوش
كاى عزيز جان من زينب بيا
اى كه دارى جان و دل در تب بيا
من كه بشكسته ز غم بال و پرم
مىروم تنهاى تنها از حرم
تا نشست آهنگ ماتم بر لبش
ناگهان آمد صداى زينبش
كاى برادر جان جدا از من مشو
باعث ويرانى گلشن مشو
گر روى جان از تن من مىرود
آهم از دل شعله افكن مىرود
پس بمان تا جان بماند در تنم
در گلو پنهان بماند شيونم