155كى مرا ديگر بود صبر و توان
تا دوباره بنگرم داغ گران
باغ ما را خصم پرپر كرده است
خون دلِ آلپيمبر كرده است
هر چه گل همراه ما بود اى اخا
در ميان خون فتادند از جفا
جملگى پرپر شدند از تيغ كين
آل عصمت مانده اكنون بىمعين
گفت اى خواهر صبورى بايدت
عشق را اينك مرورى بايدت
صبر تو تشويش از دل مىبرد
كاروانم را به منزل مىبرد
كن صبورى كز دلم جان مىرود
زورق دل سوى توفان مىرود
در جوابش گفت زينب، اى حسين
اى مرا آرام جان، نور دو عين
گشت لبريز از مَىْ غم ساغرم
اين وداع جان بود از پيكرم
نيمه جانى دارم و با خود مبر
گر كه جانم مىبرى، آهستهتر
حال كز تن مىبرى جان مرا
مىكنى ويران تو سامان مرا