141تيغ كفرِ خصم در دشت نبرد
واى من، با ساقى طفلان چه كرد
آنقدر گويم كه شمشير عدو
گشت با بازوى سقّا رو به رو
تا فرود آمد به خون غلتيده بود
هر دو دست از تن جدا گرديده بود
دوست آنچه خواست او تسليم كرد
هر دو دست خويش را تقديم كرد
پيش چشمش روز شد مانند شب
مشك بر دندان گرفت آن تشنه لب
تا رساند آب را در خيمهگاه
آن طرف افكند در آن دم نگاه
تشنگان را يك دم از خاطر نبرد
تير امّا آمد و بر مشك خورد
اهل ظلمت كاين ستم انگيختند
آب را از مشك بيرون ريختند
مثل خصم تيره قلب و تيره رو
مشك هم بىآبرو شد پيش او
نرگس مستش به خون در خواب شد
ديگر اينجا نااميد از آب شد
مشكِ آبى را كه بوى خيمه داشت
و آن نگاهى را كه سوى خيمه داشت