142هر دو با تير آشنا گرديدهاند
روى خاك افتاده و جوشيدهاند
آن يكى شد لالهى دشت بلا
وين يكى شد داغدار كربلا
هرچه مىشد ماه چشمش سرخ رو
سبز مىشد بر تنش تير عدو
آسمان دانى چرا غمناك بود؟
قسمتى از ماه روى خاك بود
خون ز چشم ساقى دلدار ريخت
باغى از گل را به پاى يار ريخت
يا ابوفاضل به پيش ديدهات
وان دو ياقوت به خون غلتيدهات
ريخت روى خاك چون دُرّ خوشاب
خون ز چشم تو ولى از مشك، آب