140تشنگان را چهره چون مهتاب شد
قلب آب از بهر طفلان آب شد
آمده سقّا كنار علقمه
مىكند با خويشتن اين زمزمه
كودك ششماهه خشكيده لبش
تشنگى برده ز تن تاب و تبش
مشك را پر كرد از آب فرات
بُرد تا بر غنچهها بخشد حيات
ليك در برگشتنش از علقمه
راه را بستند گل چينان همه
داشت جانِ ملتهب، قلب حزين
هر طرف خصمش نشسته در كمين
گشت آنجا ديدگانش خون فشان
دشمنان بر گرد او، او در ميان
بود آن آيينهدار حيدرى
چون نگين در حلقهى انگشترى
اين چراغ آسمان روى زمين
مانده تنها در ميان اهل كين
كينه توزان به ميدان آمده
خار و خسهاى به طغيان آمده
مىچكد هُرم شرر از خشمشان
تيغها بىشرم مثل چشمشان