139چون كه سقّا اين شنيد از كودكان
جست از جا همچو تيرى از كمان
با حسين آرى غم از عالم نداشت
جز امامت چيزى از او كم نداشت
از امام خويشتن مهلت گرفت
رخصت ميدان از آن حضرت گرفت
تا مگر بر جسم گل تاب آورد
بهر طفلان از فرات آب آورد
مشك را برداشت آن سقّاى عشق
بار ديگر رفت در صحراى عشق
اسب خود را سوى شط مىراند او
هم صدا با كربلا مىخواند او
بين عطش با غنچههاى دين چه كرد
با حريم گلشن ياسين چه كرد
گرچه عطر آميز خاك از مُشك شد
لعل اهل بيت احمد خشك شد
آب اى مَهريهى زهرا، چرا؟
تر نمىسازى لب خشكيده را
لحظهاى بنگر در اين دشت جنون
دست گلچين ز آستين آمد برون
بسته بر باغ شقايق آب را
از دو چشم گل گرفته خواب را