117
طفل آزاده
طفل جانبازى كه درگهواره بود
صورتش روشنتر از مهپاره بود
گونههايش خشك مانند كوير
شعلهاى از عشق او را در ضمير
باغ حق را غنچۀ نشكفته بود
بهر جانبازى دلش آشفته بود
دفتر ايثار را شيرازه كرد
داغ دلها را دوباره تازه كرد
حرف دل را چون گهر مىسفت او
با زبان عاشقى مىگفت او
كاى پدر بگشاى بند از دست من
تا شود ايثار بهرت هست من
آمد و در برگرفت او را حسين
ديده روشن كرد از آن نور عين
تا در آغوش آن گل احمر كشيد
همچو خورشيد از افق سر بركشيد