118ديد آن پروانۀ پرسوخته
شوق رفتن را چنين آموخته
پس به ميدان بلا شد رهسپار
مىرسيد آن لحظههاى انتظار
چشم را از اشك چون كوثر كند
تا گلويش را ز آبى تركند
روى دستش كودكى آزاده بود
گوييا از تشنگى جان داده بود
سوى ميدان برد تا آبش دهد
قلب بى تاب ورا تابش دهد
ناگهان ديد اصغرش بى تاب شد
غرق در خون هالۀ مهتاب شد
گشت همرنگ شفق رخسارهاش
لاله گون شد روى چون مهپارهاش
تير دشمن جامۀ خون بافته
حنجر آن طفل را بشكافته