104
شيرينتر از عسل
سيزده آئينه مىروييد از تابيدنش
غنچه مىشد آسمان در لحظهى خنديدنش
گونههاى خشك او وقت وداعِ با حسين
جرعه جرعه تشنگى نوشيد از بوسيدنش
مرگ را مىگفت «اَحْلىٰ مِنْ عَسَل» آن نازنين
مىرسيد اى عشق هنگام عسل نوشيدنش
ديدنى بود اشتياقش، ديدنى ترگشته بود
روى مركب رفتن و جوشن به تن پوشيدنش
شوقِ در آغوش بگرفتن شهادت را دمى
سخت باشد سخت، حتىّٰ يك نفس فهميدنش
مىرود امّا صداى پاى گلچين مىرسد
شد فلك را گوئيا هنگامهى گل چيدنش
نوجوان و كارزار و اين دليرى در نبرد
شد تماشايى در آن دشت بلا جنگيدنش
تيغها در دست گل چينان و او روى زمين
باغبان آمد در آن لحظه براى ديدنش