103از عطش پژمرده شد اين گل، نه از تيغ عدو
گرچه در بين هزاران خار و خس افتاده است
پاى رفتن نيست ديگر قافله سالار را
كاروان اينجا ز آواى جرس افتاده است
هر چه گفتى كربلا «ياسر» دلم آتش گرفت
دل براى كربلايش در هوس افتاده است