37معظمه،يعنى از مكّه و منى و مشعر و عرفات.به شرطى كه:مقصود او از پياده رفتن، صرفه اخراجات نباشد؛بلكه غرض او زحمت و مشقّت در راه خدا باشد.و اگر مقصود صرفه باشد سوارى بهتر است اگر وسعت باشد.و همچنين از براى كسى كه پياده روى باعث ضعف او از عبادت و دعا شود سوارى بهتر است.
فصل سوّم:اسرار باطنيّۀ مقدّمات و اعمال حجّ
بدان كه:آدمى چون به قصد حجّ از وطن خود بيرون برود و داخل بيابان گردد و گردنهها و عقبات را مشاهده كند و رو به خانه خدا آورد بايد متذكّر گردد بيرون رفتن خود را از دنيا و گرفتارى به گريوههاى 1عالم برزخ و محشر،تا ملاقات حضرت داور.و از تنهايى راه،ياد تنهايى قبر كند.و از تشويق«قطّاع الطّريق»و درندگان صحرا،ياد هول موذيات عالم برزخ نمايد.و چون ميقات رسد و جامه احرام پوشد،به فكر پوشيدن كفن افتد و ياد آورد زمانى را كه:به كفن خواهند پيچيد و با آن جامه به حضور پروردگار خواهند برد؛زيرا جامۀ احرام،شبيه به كفن است؛و چون احرام بست و زبان به «لبّيك اللّهمّ لبّيك» گشود بداند كه:معنى اين كلام اجابت نداى پروردگار است اگر چه بايد اميدوار به قول لبيّك او باشد.امّا از ردّ آن نيز خوفناك باشد و بترسد كه:مبادا جواب او رسد كه«لاٰ لَبَّيْكَ وَ لاٰ سَعْدَيْكَ».پس بايد متردّد ميان خوف و رجاء باشد واز خود و عمل خود نوميد،و به فضل و كرم الهى اميدوار باشد.و بداند كه:وقت لبيك گفتن،ابتداى عمل حجّ است و محل خطر است.
مروى است كه:«حضرت امام زين العابدين عليه السلام چون احرام بست و بر مركب سوار شد رنگ مبارك او زرد شد و لرزه بر اعضاى شريفش افتاد،نتوانست كه لبيّك گويد.
عرض كردند كه:چرا لبيّك نمىگوييد؟ فرمود كه:مىترسم كه پروردگار من گويد: «لا لبّيك و لا سعديك». پس چون زبان به تلبيه گشود و لبيك گفت بيهوش گشته از مركب بر زمين افتاد؛او را به هوش آوردند و سوار كردند.و لحظه به لحظه چنين مىشد تا از حجّ