152نجف آمدهام».
شيخ رجب اهل تبّت بود و در مدرسه به سر مىبرد و به بيت مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى رفت و آمد داشت (و به اصطلاح از خواصّ آن مرحوم به شمار مىرفت).
امير المؤمنين على عليه السلام به من فرمود: به مدينه برمىگردى؟ عرض كردم: ممكن است به مدينه بروم. فرمود: اگر به مدينه رفتى فوراً به نجف باز گرد (شايد منظور آن حضرت چنان بود كه تحصيلاتم را ادامه دهم و با سرمايهاى علمى و معلوماتى درخورِ وظائفم، به مدينه روم) پرسيدم: چرا؟ فرمود: «لأنّه فيما بعد يصيح الويل»؛ زيرا بعدها عذاب بر مردم مدينه بانگ بر مىآورد».
بعد از اينكه از خواب بيدار شدم، وضو گرفتم و به زيارت بارگاه اميرالمؤمنين على عليه السلام رفتم.
اين رؤيا در سوم و يا چهارم محرم الحرام بود. بعد از آن سه نفر نزد من آمدند كه وقتى پدرم به نجف رفته بود، به اينان سفارش كرده بود كه هزينۀ زندگانى مرا در نجف تأمين كنند و من از آنها پول خرجى خود را دريافت مىكردم و پدرم نيز طلب آنها را به نجف مىفرستاد. پدرم از دنيا رفته بود و من زندگانى را به سختى مىگذراندم.
پس از گزارش درگذشت پدرم راهى بيت مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى شدم. ايشان به سيد عبدالغفار و شخص ديگرى دستور داد براى مرحوم شيخ على عَمْرى يعنى پدرم مجلس ترحيمى داير كنند. در اين مجلس خود مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى نيز در آن شركت كرد.
با اينكه چندان علاقهاى براى بازگشت نداشتم، به مدينه باز گشتم. در مدينه ديدم چيزى از ماتَرَك مرحوم پدرم - جز زمينى كه آنچنان ارزش نداشت - وجود ندارد.
الحمدللّه كه به مدينه بازگشتم و يكسال در آنجا ماندم، و پس از آن با مادرم رهسپار نجف اشرف شدم. بايد يادآورى كنم پدرم مُعَمّر بوده و در سن 85 يا 86 سالگى از دنيا رفت و خود من در سال 1330 ق به دنيا آمدم».
آقاى عَمْرى چنانكه اشاره شد، هم اكنون كه اين گزارش نوشته مىشود (يعنى 1416 ق 1375 ش) 86 سال قمرى را پشت سر نهاده و داراى فرزندى چهار ساله نيز هست.