429را جمع كرد. ابو سفيان به دختر خود گفت: بستر را شايستۀ من نديدى يا پدر را سزاوار آن ندانستى؟! وى در پاسخ پدر گفت: اين بستر، مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله است و تو يك مرد كافر هستى و من نخواستم يك مرد كافر و پليد روى بستر پاك پيامبر صلى الله عليه و آله بنشيند.
اين منطق دختر مردى است كه بيست سال تمام، بر ضد اسلام؛ شورشهايى را رهبرى كرده و كشتارهايى را به راه انداخته است؛ ولى از آنجا كه اين بانوى گرامى در مهد اسلام و مكتب توحيد پرورش يافته، علايق دينى آن چنان در او قوى و نيرومند بود كه على رغم تمام تمايلات باطنى، عواطف پدرى و فرزندى را محكوم عاطفۀ مذهبى خود ساخت.
ابو سفيان از كردار دختر خود كه يگانه پناهگاه او در مدينه بود، سخت ناراحت شده و خانۀ دختر را ترك گفت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و با او دربارۀ تمديد پيمان و تحكيم آن سخن گفت؛ ولى با سكوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله - كه حاكى از بىاعتنايى او بود - روبرو گرديد.
ابو سفيان با تنى چند از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله تماس گرفت تا از طريق آنان بتواند بار ديگر با پيامبر صلى الله عليه و آله تماس بگيرد، و به هدف خود نايل آيد؛ ولى اين تماسها سودى نبخشيد. در پايان كار، به خانۀ امير مؤمنان على عليه السلام رفت و به او چنين گفت: نزديكترين فرد به من در اين شهر شما هستى، زيرا پيوند نزديكى از نظر نسب با من دارى. تقاضا دارم كه دربارۀ من پيش پيامبر صلى الله عليه و آله شفاعت كنى. على عليه السلام در پاسخ وى گفت: ما هرگز در تصميمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىگيرد، مداخله نمىكنيم. او از على صلى الله عليه و آله مأيوس گرديد؛ ناگهان متوجۀ همسر على عليه السلام ، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله ، حضرت زهرا عليها السلام شد و مشاهده كرد كه نور ديدگان وى «حسنين» در برابر او مشغول بازى هستند. وى براى تحريك عواطف حضرت زهرا صلى الله عليه و آله به او چنين گفت: اى دختر پيامبر! ممكن است به فرزندانت دستور دهى كه مردم مكه را پناه دهند و تا زمين و زمان باقى است، سرور عرب گردند! زهرا عليها السلام كه از اغراض ناپاك ابو سفيان آگاه بود؛ فوراً در پاسخ گفت: اين كار مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله است، و فرزندان من فعلاً چنين موقعيتى ندارند.