150اين جهت هميشه عقربۀ ارزش در يك افق بالاترى گردش مىكرد.
وضع رقتبار بنى هاشم در شعب
فشار گرسنگى به حدى رسيده بود كه «سعد وقاص» مىگويد: شبى از ميان دره بيرون آمدم، در حالى كه نزديك بود تمام قوا را از دست بدهم. ناگهان پوست خشكيدۀ شترى را ديدم، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم، و كوبيدم، و بعد با آب مختصرى خميرى كرده و از اين طريق سه روز بسر بردم!
جاسوسان «قريش»، در تمام راه مراقب بودند كه مبادا كسى خواربارى به «شعب ابى طالب» ببرد؛ ولى با اين كنترل كامل، گاه بيگاهى، «حكيم بن حزام»، برادرزادۀ «خديجه» و «ابو العاص بن ربيع» و «هشام بن عمر»، نيمۀ شبها مقدارى گندم و خرما بر شترى حمل كرده و تا نزديكى «شعب» مىآوردند. سپس افسار آن را دور گردنش مىپيچيدند و رها مىكردند، و گاهى همين مساعدت موجب گرفتارى آنها مىگرديد. روزى «ابو جهل» ديد، حكيم مقدارى خواربار بر شترى حمل كرده و راه درّه را پيش گرفته است. وى سخت بر او برآشفت، و گفت بايد تو را پيش قريش ببرم و رسوا كنم. كشمكش آنها به طول انجاميد. «ابو البخترى» كه از دشمنان اسلام بود، عمل «ابو جهل» را تقبيح كرد، و گفت وى غذا را براى عمۀ خود «خديجه» مىبرد؛ تو حقِّ ممانعت ندارى، حتى اكتفا به اين جمله نكرد،و ابو جهل را لگدمال نمود.
شدتِ عمل «قريش»، در اجراى عهدنامه، ذرهاى از صبر و بردبارى مسلمانان نكاست. سرانجام، نالۀ جانگداز فرزندان و كودكان و وضع رقّتبار عموم مسلمانان گروهى را تحت تأثير قرار داد، و از امضاى عهدنامه سخت پشيمان شدند، و به فكر حل قضيه افتادند.
روزى «هشام بن عمر»، پيش «زهير بن ابى اميّه» كه نوۀ دخترى عبد المطلب بود، رفت و چنين گفت: آيا سزاوار است كه تو غذا بخورى، و بهترين لباسها را بپوشى؛ اما خويشاوندان تو برهنه و گرسنه به سر ببرند؟ به خدا سوگند، هرگاه تو دربارۀ خويشاوندان «ابو جهل» چنين تصميمى مىگرفتى، و او