151را براى اجراى آن دعوت مىنمودى، هرگز تسليم تو نمىگشت. «زهير» گفت: من يكه و تنها نمىتوانم، تصميم قريش را بشكنم؛ ولى هر گاه كسى با من همراه باشد، من عهدنامه را پاره مىكنم. «هشام» گفت: من با تو همراهم. وى گفت: شخص سومى را با ما همراه ساز. وى برخاست و به سراغ «مُطعِم بن عدى» رفت و گفت هرگز تصور نمىكنم تو راضى شوى دو گروه (بنى هاشم - بنى المطلب) از فرزندان «عبد مناف» كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را دارى؛ جام مرگ بنوشند! گفت: چه كنم از يك فرد كارى ساخته نيست. وى پاسخ داد:
دو نفر ديگر هم با تو همراه است و آن دو نفر عبارتند از: من و زهير. «مُطعم» پاسخ داد كه: بايد كسان ديگرى نيز با ما همكارى كنند. از اين نظر، هشام جريان را به ترتيبى كه با «مطعم» در ميان گذارده بود، با «ابى البخترى» و «زمعه» در ميان نهاد و آنها را براى همكارى دعوت نمود و قرار گذاردند كه همگى بامدادان در مسجد حاضر گردند.
جلسۀ قريش، با شركت زهير و گروهى از همرازان او منعقد گرديد. وى مُهر خاموشى را شكست و گفت:
امروز، قريش بايد اين لكّۀ ننگين را از دامن خود پاك گرداند. بايد امروز اين نامۀ ظالمانه پاره گردد؛ زيرا وضع جگرخراشِ فرزندان هاشم همه را ناراحت كرده است.
«ابو جهل» در آن ميان گفت: اين مطلب هرگز عملى نيست و پيمان «قريش» محترم است. از آن طرف زمعه به يارى زهير برخاست و گفت: بايد پاره شود و ما از آغاز راضى نبوديم. از گوشۀ ديگر، عدهاى نيز كه خود خواهانِ شكسته شدن اين پيمان بودند، سخنان زهير را تأييد كردند. ابو جهل احساس كرد كه مطلب جدّى است و قبلاً توطئهاى شده است، و اين گروه در غياب او تصميم قاطع گرفتهاند. از اينرو، كوتاه آمد، و ساكت نشست.
مطعم فوراً از فرصت استفاده نموده و به محلّ «صحيفه» (نامهاى كه پيمان در آن نوشته بود) رفت تا آن را پاره كند، ديد موريانه ورقه را خورده، و فقط از آن كلمۀ «بِاسمِك اللّهُمَّ» كه قريش نامههاى خود را با آن آغاز مىنمودند، باقى مانده است. 1