96هم برادر شويم. با هم نماز خوانديم، با هم در بزرگى خدا و نعمتهاى بىانتهاى او كه به ما ارزانى فرموده است به تفكر پرداختيم و سرانجام از فضل پروردگار حاجى شديم.
اگر همه با هم بار نبسته بوديم، با هم در عرفات فراهم نمىشديم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ».
اتوبوس ما به كندى راه مىرود؛ يعنى همۀ اتوبوسها كند مىروند. سرعت آنها به اندازۀ سرعت پياده است.
بعض حاجيان چند كيلومتر مسافت بين عرفه و مُزْدلفه را كه منزلگاه بعدى ماست، در يك شبانه روز پيمودهاند. حالا ديگر قيافههاى بازى داريم. بايد با هم از عرفات كوچ كنيم.
عجله داريم اما نمىترسيم. چرا؟ چون در مناسك باقى مانده تأخير جايز است.
در ميان راه، دوستان مشغول گفتگو شدند و تا آنجا كه به خاطر دارم بحث آنان از حدود مسائل دينى و اعتقادات و عبادات بيرون نبود؛ نماز عصر و مغرب و عشا تا چه وقت ادا و چه وقت قضا است؟ آيا مستحب است كه نافلهها را پس از نماز عشا تا آخر شب به تأخير انداخت؟ مسألۀ ديگرى هم فكر رفقا را مشغول كرده بود. حتى فكر مرا نيز كه به چنين مسألههايى اهمّيت نمىدادم به خود جلب كرد؛ در چه ساعت از ساعتهاى روز نماز مستحبى مكروه