73درستى براى اين سؤال پيدا كنم؛ زيرا از رواقى كه ما را به درون آن راندند گذشتم. گمان دارم صحن داخلى حرم از همين جا آغاز مىشود.
هنوز هوا تاريك است. چنان به دعا مشغولم و چنان اين جمعيت انبوه مرا تحت تأثير قرار داده است كه جز تا فاصلۀ كمى از رواق را نمىبينم. همينكه به طرف ديگر رفتم، احساس كردم حركت جمعيت كند شده است، يا آنكه همه سر جاى خود ايستادهاند. سر را بلند كردم و چيزى را كه تا آن وقت نديده بودم ديدم. بنايى مكعب، بىنهايت ساده، پوشيده از پارچۀ سياه سادهاى كه اندكى از رنگ آن در اثر يك سال تابش آفتاب و ريزش باران رفته است. سياهىِ پوشش كعبه با ماندۀ سياهى شب، درهم آميخته شده و در ديدۀ من به صورت خيالى مجسم است. خيالى كه در زمين نيست، ميان زمين و آسمان آويزان شده است. گويى طواف كنندگان گرداگردِ كعبه پايههاى خانۀ كعبهاند، كه با نهايت افتخار چهار ديوارى خانه را نگاهداشتهاند.
قطرههاى اشكى كه نمىدانم از كجا آمد، سرازير شد. آنجا ديگر من نبودم. آن انسانى كه تا آن لحظۀ پيش بود، وجود نداشت. نه تنها آن موجودى كه روزى بىايمان بود يا به ايمان چندان توجهى نداشت نبود، بلكه آن انسان با ايمان