74لحظۀ پيش هم نبود، مسلمانى كه مىخواست خود و ديگران و هرچيز را كه مىبيند با منطق تجزيه و تحليل كند و از پرسش و جستجو باز نايستد تا حقيقت را دريابد و به ديگران هم بفهماند. بله ديگر من، آن مرد با ايمان، آن فيلسوف محقق آنجا نبود، تنها كسى كه آنجا ديده مىشد موجودى بود كه مىگريست.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَظَّمَكِ وَ شَرَّفَكِ وَ كَرَّمَكِ وَجَعَلَكِ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً مُبَارَكاً وَ هُدًى لِلْعَالَمِينَ». 1
همين عبارت كوتاه، همۀ آنچه را كه بايد بگويم در بردارد. اشك! باز هم اشك! در حالى كه چهرهام غرق اشك بود، دو ركعت نماز خواندم، احساس كردم خودم نيز در اشك خود غرق شدهام، غرق شدهام تا در اشك خود غسل كنم.
رفقا اشاره كردند به آنها ملحق شوم. حالا نوبت فشار و تنه زدن و تنه خوردن است. تصوّر بيهودهاى است كه در خاطر انسان بگذرد، اندكى از فشار اين جمعيت كاسته