120بردند، آن قدر مرا شرمندۀ احسان و لطف خود كردند كه اگر بگويم مرا بالاى سر خود و شانهها قرار داده بودند اغراق نگفته، با يك دنيا خجالت و سرافكندگى از باب السلام وارد حرم الهى و خانۀ خدا شديم. خود را براى طواف عمرۀ تمتع آماده مىكردم كه ناگهان چشمم به حرم حق و كعبه و درب خانه افتاد، اشك از چشمانم جارى شد، يادم آمد آن ساعتى كه از تهران قصد حركت داشتم دوستان هريك دست يكى از همسفران را گرفته و به من سفارش مىكردند كه هنگام انجام فرائض و اعمال به فلان دوست كمك كرده و راهنمايى كن. و حال كار به آنجا كشيده كه برادران همسفر مرا براى طواف كمك مىكنند!
به حمد و ثناى حق مشغول شدم و در حق يكيك آنها دعاى خير كردم و از خدا قبولى اعمالشان را خواستم، پس از دعا و ثنا به يكايك آنها، خود را نيز در رحمت بيكران و خانۀ امان ديدم، با جرأت هر چه بيشتر در پناه حرمش، به اميد كرمش، به در محترمش فرود آمدم.
نزديك باب السلام مرا به زمين نهادند، به دنبال وسيلهاى جهت طواف، هريك به طرفى رفتند، وسيلهاى كه مخصوص معلولين بود اجاره كرده و به نيت هفت شوط طوافم دادند و در مقام ابراهيم نماز طواف خواندم و دست خود به طرف خانه دراز كرده و با حالى مضطرب از زبان على عليه السلام با خداى خود چنين گفتم:
خداوندا، به من بازوى توانا دادى تا دست ناتوان بگيرم، و فكر