244كه:
«فِيهِ شَجَرٌ وَ نَخْلٌ وَ زَرْعٌ»
«داراى درخت، نخلهاى خرما و زراعت بود»
به جبرئيل مىگفت: آيا (مكان مورد نظر) اينجاست؟ جبرئيل پاسخ مىداد:
«لَا امْضِ امْضِ حَتَّي وَافَي بِهِ مَكَّةَ فَوَضَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ...»
«خير. حركت كن؛ حركت كن. تا اينكه (جبرئيل) او را به سرزمين مكه رساند و در مكان كعبه قرار داد.»
در ادامه هنگامى كه اسماعيل(ع) و هاجر از مركب پياده شدند، هاجر پارچهاى بر روى تك درختى كه در آنجا قرار داشت، افكند و سايبانى درست كرد. ابراهيم(ع) آنان را در آن موضع گذارد و تصميم گرفت نزد ساره بازگردد كه هاجر به او گفت: اى ابراهيم! چرا ما را در سرزمينى رها مىكنى كه
«لَيْسَ فِيهِ أَنِيسٌ وَ لَا مَاءٌ وَ لَا زَرْعٌ» 1
«در آن از همنشين و آب و كشت خبرى نيست؟»
ابراهيم(ع) عرضه داشت: خدايى كه امر نموده شما را در اين مكان جاى دهم، به كار شما سامان خواهد داد. ابراهيم(ع) از آنها دور شد تا اينكه به كوهى به نام « كُدي » در سرزمين « ذي طُوي » رسيد. سپس رو به كعبه نموده و گفت:
«رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا