23گرفتهاند.» محمد فقط نگاهش مىكند و جبرئيل ادامه مىدهد: «كسى را به جاى خود بخوابان و خود از مكه خارج شو! به سوى يثرب برو! آنجا همه منتظر تو هستند».
محمد(ص)، در انديشه بود كه ناگاه على(ع) وارد شود.
- السلام عليك يا رسولالله!
- عليكمالسلام. على جان! مىدانى چه شده است؟ در دارالندوه تصميم به قتل من گرفتهاند. من بايد بروم، اما كسى بايد به جاى من در خانه بماند... .
على(ع) مصمم نگاهش مىكند و عرض مىكند: من مىمانم. حضرت مىگويد: «تو؟! ولى على جان ممكن است آسيبى به تو رسد؟» على مصمم حرفش را تكرار مىكند.
سرانجام، شب فرا مىرسد؛ ليلةالمبيت. على(ع) در بستر محمد(ص)