43مكان مقدس رسيده بود كه ناگهان موجى عظيم از مردم، او را به چهار متر آن طرفتر پرتاب كرد.
لابد فكر مىكنيد كه ديگر از «استلام حجر» منصرف شد! نخير. باز هم از نو تلاش كرد.
لاى جمعيت گير كرده بود. فشار جمعيت از هر طرف او را در محاصره گرفته بود. شايد بيش از صدبار، تنش به مردان نامحرم خورد و لابهلاى ازدحام و فشار زن و مرد نامحرم، قرار گرفت.
ديگر نفسش داشت بند مىآمد.
خيس عرق و بىحال و برافروخته، با ضربان شديد قلب، بىآنكه توفيق پيدا كند حجرالأسود را ببوسد، رفت و كنار ديوار «زمزم» نشست.
راستى! براى انجام يك عمل مستحب، مىارزيد كه اينهمه گناه مرتكب شود و لابهلاى نامحرمان له شود، آخرش هم نتواند دستى به آن سنگ مقدّس برساند؟
نه! نمىارزد و خدا هم راضى نيست.