52 گفت: سرور من! به خدا نمىتوانم تو را تنها بگذارم. بايد تو را تا قبر پيامبر(ص) ببرم، تا رسول خدا(ص) بداند كه من تو را رساندم. از غذايى كه به من داده بود تا سه روز خوردم. روز چهارم كه غذا تمام شد و گرسنه شده بودم، ديدم كه غلام برايم غذا آورد. همين وضع ادامه داشت تا اينكه گروهى آمدند و به همراه آنان به ينبع رفتم. 1
«ابن نعمان» با سند خود از «عباس بن قيس مصرى» نابينا نقل مىكند:
من سه روز در مدينه گرسنه مانده بودم. به حرم رسول خدا(ص) آمدم و عرض كردم: اى پيامبر(ص) ! من گرسنهام. سپس كمى خوابيدم. پس از اندك زمانى ديدم خانمى با پاى خود به من مىزند و مرا از خواب بيدار مىكند. من برخاستم و او گفت: همراه من بيا. من همراه او به خانهاش رفتم. او برايم نان گندم، خرما و روغن آورد و گفت: اى ابا عباس! بخور. جدم رسول خدا به من امر كرده تا از تو پذيرايى كنم. هر وقت گرسنه شدى نزد ما بيا. ابو سليمان داود در مصنف خود مىگويد: مانند چنين امرى از سوى ذريه رسول خدا بسيار رخ داده است؛ به ويژه اگر درخواست غذا شده باشد. 2
«سيد سمهودى» مىگويد: «در اين باره حكايتهاى فراوانى هست كه برخى از آنها براى ما نقل شده است. سپس به نقل چند داستان مىپردازد». 3