51دوستم «على بن ابراهيم بوصيرى» نقل مىكرد كه از «عبدالسلام بن ابوالقاسم صقلى» شنيدم كه او از مردى ثقه (نامش را فراموش كرده بود) شنيده بود كه مىگفت:
در مدينه بودم و از آنجا كه هيچ در بساط نداشتم، ناتوان شده بودم. نزد قبر رسول اكرم(ص) آمدم و عرض كردم: اى سرور جهانيان! من مردى از مصر هستم كه پنج ماه است در جوار شما اقامت كردهام. آنگاه گفتم از خدا و از تو مىخواهم برايم اسباب سير شدن و رفتن از مدينه را فراهم سازيد. سپس در آنجا دعاهايى خواندم و كنار منبر نشستم. ناگهان ديدم كه مردى وارد حجره شد و در حالىكه ايستاده بود، مىگفت: اى جدّ بزرگوار! سپس آمد و دستم را گرفت و از جايم برخاستم. مرا با خود از باب جبرئيل به سمت بقيع و از آنجا به بيرون از بقيع برد. سپس وارد خيمهاى شديم كه در آن كنيزى و غلامى بودند. به آنها دستور داد تا براى اين ميهمان غذا بياورند. غلام برخاست و هيزم جمع كرد و آتشى افروخت. سپس كنيز غذايى پخت. من با آن مرد سرگرم صحبت شدم تا اينكه كنيز غذا را آورد. آنگاه روغن آورد و بر روى غذاى ما ريخت. سپس خرماى صيحانى آورد. آن مرد به من گفت: بخور و من هم خوردم تا اينكه سير شدم. سپس گفتم: يك ماه است كه گندم نخورده بودم. اكنون بيش از اين نمىخواهم. پس از اين سخن، او باقىمانده غذا را با دو صاع خرما به من داد و پرسيد: نامت چيست؟ من نيز نامم را گفتم. گفت: تو را سوگند مىدهم كه ديگر به جدّم شكايت نكنى؛ زيرا براى ايشان سخت است. از اين به بعد اگر گرسنه شدى، روزى به تو خواهد رسيد. به غلام خود نيز گفت او را تا قبر جدّم همراهى كن. من نيز با غلام به بقيع آمدم. آنگاه به او گفتم بقيه راه را خودم مىروم. او