49 براى ما سه مُدّ 1 غذا بفرست. هرچه باشد، فرق نمىكند. سپس ديدم كه مردى آمد و سه مدّ خرماى خوب به ما داد. 2
از «سيد ابومحمد عبدالسلام» شنيدم كه گفت:
سه روز [در مدينه] بدون غذا باقى ماندم. نزد قبر رسول خدا آمدم و دو ركعت نماز خواندم. آنگاه گفتم: اى جدّ بزرگوار! گرسنهام و از تو اميد «ثريد» 3 دارم. آنگاه خواب چشمانم را فراگرفت. در خواب ديدم كه مردى آمد و مرا بيدار كرد. وقتى بيدار شدم، ديدم ظرفى چوبى به دست دارد و در آن ثريد، روغن و گوشت است. آن ظرف را به من داد و گفت: بخور. از او پرسيدم از كجا آوردهاى؟ پاسخ داد: سه روز است كه فرزندان صغير من تقاضاى اين غذا را مىكنند. امروز كه توانستم آن را تهيه كنم، به خواسته فرزندانم عمل كردم. در خواب رسول خدا(ص) را ديدم كه مىفرمود: يكى از برادران تو از من اين غذا را تمنا كرده است؛ برو و غذا را به او بده. 4
از «شيخ ابو عبدالله بن امان» شنيدم كه مىگفت:
در مدينه و در پشت محراب فاطمه(س) بوديم. سيد مكثر قاسمى در پشت اين محراب به خواب رفته بود. وقتى بيدار شد، نزد قبر رسول خدا(ص) آمد و سلام داد. آنگاه خندان بازگشت. خادم باب ضريح پيامبر(ص)، آقاى شمسالدين دليل اين خنده را از او پرسيد. پاسخ داد: من دچار مشكل شده بودم. از خانهام بيرون آمدم و به سوى