48«احمد بن محمد صوفى» مىگويد:
سه ماه در باديه ماندم تا اينكه پوستم به استخوان چسبيد. پس نزد قبر رسول خدا(ص) آمدم و به ايشان و دو صحابى (ابو بكر و عمر) سلام كردم. سپس به خواب رفتم. ايشان را در خواب ديدم كه مىفرمود: اى احمد اينجا آمدهاى؟ عرض كردم: بله، من گرسنه و ميهمان تو هستم. رسول خدا فرمود: دستت را باز كن و من نيز چنين كردم. رسول خدا دستانم را پر از درهم كرد. وقتى از خواب بيدار شدم، ديدم درهمها در دستانم است. برخاستم و نانى خريدم و خوردم. آنگاه به باديه بازگشتم. 1
اين حكايتها را «ابن جوزى» در «الوفاء» نقل كرده است. ديگران، مانند «محمد بن موسى بن نعمان» در كتاب «مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام(ص)» 2 نيز اين حكايات را نقل كردهاند.
«ابن نعمان» نيز حكايتهايى را در همين رابطه به طور مستقيم يا با واسطه نقل مىكند. وى مىگويد:
شنيديم كه ابواسحاق ابن ابراهيم بن سعد مىگفت: من به همراه سه فقير در مدينه، دچار تنگدستى شديم. به همين دليل نزد قبر رسولخدا(ص) آمدم و عرض كردم: اى رسول خدا! ما چيزى نداريم؛