157همه را بشناسيم، ولى «خودشناسى»مان ضعيف باشد، اينكه به همه آدرس و نشانى بدهيم، ولى جايگاه و منزل و مقصد خويش را ندانيم، اينكه دست ديگران را گرفته و به كاروانشان برسانيم، امّا دست خودمان به جايى بند نباشد، اينكه چهرۀ همه را، چه زشت و چه زيبا، چه آشنا و چه غريبه، بشناسيم، امّا ندانيم كه چهرۀ خودمان به چه مىمانَد، اينها همه ... اگر نشانۀ «خود گم كردن» نيست، پس چيست؟
مىدانيم در كجاييم؟
ما امروز در جايى نفس مىكشيم كه هزاران صدّيق و شهيد وانبيا و اوليا، در فضاى آن نفس كشيدهاند.
در وادى و بيابانى قدم مىزنيم كه امامان معصوم و حجّتهاى الهى گام در آن نهادهاند. در جايى حضور داريم كه جان هستى و روح عالم، حضرت مهدى «ع» در اين ايّام، در اينجا حضور مىيابد.
اى چشمها! گريان باشيد!
اى گوشها! زمزمههاى عاشقانه را بشنويد. اى دلها! به رحمت الهى اميدوار باشيد. ما مهمان خداييم، آيا ميزبان را مىشناسيم؟
خدايا! ما هنوز «خود» را نشتاختهايم، تو را چگونه بشناسيم؟
اينجا بايد «صفحۀ دل» را مطالعه كرد، «كتاب روح» را بايد گشود، «صداى غيب» را بايد شنيد. راستى كه چقدر غافليم! آرى، در اين شهر و در اين دشت و در اين روز، ما «خود» را گم كردهايم.
به چادر بعثه رسيديم، محلّ برگزارى دعاى كميل در منا. در