99بودم. من از او جز خوبى نديدهام. تعجّب مىكنم كه چگونه در لشكر عمرسعد حاضر شده است». 1حبيب بن مظاهر جلو مىرود و پس از دادن سلام با هم خدمت امام مىرسند. قُرّه خدمت امام سلام مىكند و مىگويد: «عمرسعد مرا فرستاده است تا از شما سؤال كنم كه براى چه به اينجا آمدهايد؟»
امام در جواب مىگويد: «مردم كوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند تا به اينجا بيايم». 2جواب امام بسيار كوتاه و منطقى است. قرّه با امام خداحافظى مىكند و مىخواهد كه به سوى لشكر عمرسعد باز گردد.
حبيب بن مظاهر به او مىگويد: «دوست من! چه شد كه تو در گروه ستمكاران قرار گرفتى؟ بيا و امام حسين عليه السلام را يارى كن تا در گروه حق باشى». 3قُرّه به حبيب بن مظاهر نگاهى مىكند و مىگويد: «بگذار جواب حسين را براى عمرسعد ببرم، آنگاه به حرفهاى تو فكر خواهم كرد. شايد به سوى شما باز گردم». امّا او نمىداند كه وقتى پايش به ميان لشكر عمرسعد برسد، ديگر نخواهد توانست از دست تبليغات سپاه ستم، نجات پيدا كند. 4كاش او همين لحظه را غنيمت مىشمرد و سخن حبيب بن مظاهر را قبول مىكرد و كار تصميمگيرى را به بعد واگذار نمىكرد.
اينكه به ما دستور دادهاند در كار خير عجله كنيم براى همين است كه مبادا وسوسههاى شيطان ما را از انجام آن غافل كند.
ابنزياد مىداند كه امام حسين عليه السلام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. به همين دليل، در فكر جنگ است. البته خودش مىداند كه كشتن امام حسين عليه السلام كار آسانى نيست، براى همين مىخواهد تا آنجا كه مىتواند براى خود شريكِ جرم درست كند.