98امام لبخندى بر لب دارد و حُزِيْمه با همين لبخند همه چيز را مىفهمد. آرى! امام او را قبول كرده است.
لشكر كوفه منتظر حُزِيْمه است. امّا او مىرود و در مقابل سپاه كوفه مىايستد و با صداى بلند مىگويد: «كيست كه بهشت را رها كند و به جهنّم راضى شود؟ حسين عليه السلام بهشت گمشدۀ من است».
در لشكر كوفه غوغايى به پا مىشود. به عمرسعد خبر مىرسد كه حُزِيْمه حسينى شده و نبايد ديگر منتظر آمدن او باشد. 1خوشا به حال تو! اى حُزِيْمه كه با يك نگاه چنين سعادتمند شدى. تو كه لحظهاى قبل در صف دشمنان امام بودى، چگونه شد كه يك باره حسينى شدى؟
تو براى همۀ آن پنج هزار نفرى كه در مقابل امام حسين عليه السلام ايستادهاند، حجّت را تمام كردى و آنها نزد خدا هيچ بهانهاى نخواهند داشت. زيرا آنها هم مىتوانستند راه حق را انتخاب كنند.
عمرسعد از اينكه فرستادۀ او به امام ملحق شده، بسيار ناراحت است. در همۀ لشكر به دنبال كسى مىگردند كه به امام حسين عليه السلام نامه ننوشته باشد و فرياد مىزنند: «آيا كسى هست كه به حسين نامه ننوشته باشد؟».
همۀ سرها پايين است. امّا ناگهان صدايى در فضا مىپيچد: «من! من به حسين نامه ننوشتهام».
آيا او را مىشناسى؟ او قُرَّه است. عمرسعد مىگويد: «هم اكنون نزد حسين عليه السلام برو و پيام مرا به او برسان». 2قُرَّه حركت مىكند و نزديك مىشود. امام حسين عليه السلام به ياران خود مىگويد: «آيا كسى او را مىشناسد؟» حَبيب بن مظاهر مىگويد: «آرى، من او را مىشناسم، من با او آشنا و دوست