97- به خدا قسم هرگز اين كار را نمىكنم.
- پس با هم خدمت امام مىرويم. ولى من دستم را روى شمشير تو مىگيرم.
- هرگز، هرگز نمىگذارم چنين كارى بكنى.
- پس پيام خود را به من بگو تا من به امام بگويم و برايت جواب بياورم.
- نه، من خودم بايد پيام را برسانم.
اينجاست كه ابوثمامه به ياران امام اشاره مىكند و آنها راه را بر كثيرمىبندند و او مجبور مىشود به سوى عمرسعد بازگردد. تاريخ به زيركى ابوثمامه آفرين مىگويد. 1
عمرسعد به اين فكر است كه چه كسى را نزد امام حسين عليه السلام بفرستد.
اطرافيان به طرف حُزِيْمه اشاره مىكنند. حُزِيْمه، روبهروى عمرسعد مىايستد. عمرسعد به او مىگويد: «تو بايد نزد حسين بروى و پيام مرا به او برسانى».
حُزِيْمه حركت مىكند و به سوى خيمۀ امام حسين عليه السلام مىآيد. نمىدانم چه مىشود كه امام به ياران خود دستور مىدهد تا مانع آمدن او به خيمهاش نشوند.
او مىآيد و در مقابل امام حسين عليه السلام قرار مىگيرد. تا چشم حُزِيْمه به چشم امام مىافتد طوفانى در وجودش برپا مىشود.
زانوهاى حُزِيْمه مىلرزد و اشك در چشمش حلقه مىزند. اكنون لحظۀ دلباختگى است.
او گمشدۀ خود را پيدا كرده است.
او در مقابل امام، بر روى خاك مىافتد...
اى حسين! تو با دلها چه مىكنى. اين نگاه چه بود كه مرا اينگونه بىقرار تو كرد؟
امام خم مىشود و شانههاى حُزِيْمه را مىفشارد. بازوى او را مىگيرد تا برخيزد. او اكنون در آغوش امام زمان خويش است. گريه به او امان نمىدهد. آيا مرا مىبخشى؟ من شرمسار هستم. من آمده بودم تا با شما بجنگم.