57«اگر مردم كوفه را يار و ياور ما نيافتى با عجله باز گرد». پس چرا از مسلم هيچ خبرى نيست؟ چرا از قَيْس هيچ خبرى نيامد؟ اكنون اين دو فرستادۀ امام، كجا هستند و چه مىكنند؟
امروز، دوشنبه بيست و يكم ذى الحجّه است.
ما در نزديكىهاى منزل «زَرُود» هستيم. جايى كه فقط ريگ است و شنزار. چند نفر زودتر از ما در اينجا منزل كردهاند. آن مرد را مىشناسى كه كنار خيمهاش ايستاده است؟
او زُهيْر نام دارد و طرفدار عثمان، خليفۀ سوم است و تاكنون با امام حسين عليه السلام ميانۀ خوبى نداشته است.
صداى زنگ شترها به گوش زُهيْر مىرسد. آرى، كاروان امام حسين عليه السلام به اينجا مىرسد.
زُهير با ناراحتى وارد خيمه مىشود و به همسرش مىگويد: «نمىخواستم هرگز با حسين هم منزل شوم. امّا نشد. از خدا خواستم هرگز او را نبينم. امّا نشد». 1همسر زُهيْر از سخن شوهرش تعجّب مىكند و چيزى نمىگويد. ولى در دل خود به شوهرش مىگويد: «آخر تو چه مسلمانى هستى كه تنها يادگار پيامبرت را دوست ندارى؟»، اما نبايد الآن با شوهرش سخن بگويد. بايد صبر كند تا زمان مناسب فرا رسد.
وقتى همسر زُهيْر زينب عليها السلام را مىبيند، دلباختۀ او مىشود و از خدا مىخواهد كه همراه زينب عليها السلام باشد. او مىبيند كه امام حسين عليه السلام ياران كمى دارد. او آرزو دارد كه شوهرش از ياران آن حضرت بشود.
به راستى چه كارى از من بر مىآيد؟ شوهرم كه حرف مرا نمىپذيرد. خدايا! چه مىشود كه همسرم را عاشق حسين عليه السلام كنى! خدايا! اين كاروان سعادت از كنارمان مىگذرد. نگذار كه ما بىبهره بمانيم.
ساعتى مىگذرد. امام حسين عليه السلام نگاهش به خيمۀ زُهير مىافتد:
- آن خيمۀ كيست؟