56كودك با شنيدن اين سخن، خوشحال شده و لبخند مىزند. سپس او براى امام دست تكان مىدهد و خداحافظى مىكند. كاروان همچنان به حركت خود ادامه مىدهد. 1
غروب يكشنبه بيستم ذى الحجّه است. اكنون دوازده روز است كه در سفر هستيم.
كاروان به منزلگاه «شُقُوق» مىرسد. بركۀ آب، صفاى خاصّى به اين منزلگاه داده است. 2نگاه كن! يك نفر از سوى كوفه مىآيد. امام مىخواهد او را ببيند تا از كوفه خبر بگيرد.
- اهل كجا هستى؟
- اهل كوفهام.
- مردم آنجا را چگونه يافتى؟
- دلهاى مردم با شماست. امّا شمشيرهاى آنها با يزيد. 3- هر آنچه خداى بزرگ بخواهد، همان مىشود. ما به آنچه خداوند برايمان مقدّر نموده است، راضى هستيم. 4آرى، امام حسين عليه السلام ، باخبر مىشود كه يزيد به ابنزياد نامه نوشته و از او خواسته است تا كوفه را آرام كند و اينك ابنزياد، آن جلاّد خون آشام به كوفه آمده است و مردم را به بيعت با يزيد خوانده است. 5ابنزياد براى اينكه خوش خدمتى خود را به يزيد ثابت كند، لشكر بزرگى را به مرزهاى عراق فرستاده است. آن لشكر راهها را محاصره كردهاند و هر رفت و آمدى را كنترل مىكنند.
آن مرد عرب، اين خبرها را مىدهد و از ما جدا مىشود. اين خبرها همه را نگران كرده است. به راستى، در كوفه چه خبر است؟ مسلم بن عقيل در چه حال است؟ آيا مردم پيمان خود را شكستهاند؟ معلوم نيست اين خبر درست باشد. آرى اگر اين خبر درست بود، حتماً مسلم بن عقيل نمايندۀ امام، از كوفه بازمىگشت و به امام خبر مىداد.
ما سخن امام را فراموش نكردهايم كه وقتى مسلم مىخواست به كوفه برود، به او فرمود: