51لحظۀ وداع است و او با همسر خود، زينب خداحافظى مىكند.
آنجا را نگاه كن! آن دو جوان را مىگويم، عَوْن و محمّد كه همراه پدر به اينجا آمدهاند.
اشك در چشمان آنها حلقه زده است. آنها مىخواهند با امام حسين عليه السلام همسفر شوند.
پدر به آنها نگاهى مىكند و از چشمان آنها حرف دلشان را مىخواند. براى همين رو به آنها مىكند و مىگويد: «عزيزانم! مىدانم كه دل شما همراه اين كاروان است. شما مىتوانيد همراه امام حسين عليه السلام به اين سفر برويد». لبخند بر لبهاى اين دو جوان مىنشيند و پدر ادامه مىدهد:
- فرزندانم، مىدانم كه شما را ديگر نخواهم ديد. شما بايد قولى به من بدهيد. شما بايد در راه امام حسين عليه السلام تا پاى جان بايستيد. مبادا مولاى خود را تنها بگذاريد.
- چشم بابا.
و اكنون پدر، جوانان خود را در آغوش مىگيرد و براى آخرين بار آنها را مىبويد و مىبوسد و با آنها خداحافظى مىكند. پدر براى مأموريتى كه امام حسين عليه السلام به او داده است به سوى مكّه باز مىگردد. 1
خوب نگاه كن! گويا تعداد افراد كاروان بيشتر شده است و ما بايد خوشحال باشيم. اما اينگونه نيست. امام حسين عليه السلام به سوى كوفه مىرود و عدّهاى از مردم كه در بين راه، اين كاروان را مىبينند، پيش خود اين چنين مىگويند: «اكنون مردم كوفه حسين را به شهر خود دعوت كردهاند. خوب است ما هم همراه او برويم، اگر ما او را همراهى كنيم در آيندۀ نزديك مىتوانيم به پست و مقامى برسيم». 2نمىدانم اينان تا كجاى راه همراه ما خواهند بود؟ ولى مىدانم كه اينان عاشقان دنيا هستند نه دوستداران حقيقت! وقت امتحان همه چيز معلوم خواهد شد.
امروز، دوشنبه چهاردهم ذى الحجّه است و ما شش روز است كه در سفر هستيم. آيا اين