52منزل را مىشناسى؟ اينجا را «ذات عِرْق» مىگويند. ما تقريباً صد كيلومتر از مكّه دور شدهايم.
آيا موافقى قدرى استراحت كنيم؟ نگاه كن! پيرمردى به اين سو مىآيد.
او سراغ خيمۀ امام را مىگيرد. مىخواهد خدمت امام برسد. بيا ما هم همراه او برويم.
وارد خيمه مىشويم. آيا باورت مىشود؟ اكنون من و تو در خيمۀ مولايمان هستيم. نگاه كن! امام مشغول خواندن قرآن است و اشك مىريزد. گريۀ امام حسين عليه السلام مرا بىاختيار به گريه مىاندازد.
پيرمرد به امام سلام مىكند و مىگويد: «جانم به فدايت! اى فرزند فاطمه! در اين بيابان چه مىكنى؟».
امام مىفرمايد: «يزيد مىخواست خونم را كنار خانۀ خدا بريزد. من براى اينكه حرمت خانۀ خدا از بين نرود به اين بيابان آمدهام. مىخواهم به كوفه بروم. اينها نامههاى اهل كوفه است كه براى من نوشتهاند و مرا دعوت كردهاند تا به شهر آنها بروم. آنها با نمايندۀ من بيعت كردهاند». 1آيا آنها در بيعت خود ثابت قدم خواهند ماند؟ به راستى راز گريۀ امام چيست؟
غروب سه شنبه، پانزدهم ذى الحجّه است. ما هفت روز است كه در راه هستيم.
اينجا منزلگاه «حاجِز» است و ما تقريباً يك سوم راه را آمدهايم. كمى آن طرفتر يك دو راهى است. يك راه به سوى بصره مىرود و راه ديگر به سوى كوفه. اينجا جاى خوبى است.
آب و درختى هم هست تا كاروانيان نفسى تازه كنند.
به راستى، در كوفه چه مىگذرد؟ آيا كسى از كوفه خبرى دارد؟ آن طرف را ببين! آنها گروهى از مردم هستند كه در بيابانها زندگى مىكنند. خوب است برويم و از آنها خبرى بگيريم.
- برادر سلام.