43اين كاروان به سوى كوفه مىرود. همه سوار شدهاند. كجاوهها را نگاه كن! زينب عليها السلام هم عزم سفر دارد. همۀ اهل و عيال امام همراه او مىروند.
امام رو به همه مىكند و مىفرمايد: «ما به سوى شهادت مىرويم». 1آرى، امام آيندۀ اين كاروان را بيان مىكند. مبادا كسى براى رياست و مال دنيا با آنها همراه شود.
خوانندۀ عزيزم! ما چه كار كنيم؟ آيا همراه اين كاروان برويم؟ گمانم دل تو نيز مثل من گرفتار اين كاروان شده است.
يكى فرياد مىزند: «صبر كنيد! به كجا چنين شتابان؟».
آيا اين صدا را مىشناسى؟ او محمّد بن حنفيّه است كه مىآيد. مهار شتر امام حسين عليه السلام را مىگيرد و چنين مىگويد: «برادر جان! ديشب با شما سخن گفتم كه به سوى كوفه نروى. گفتى كه روى سخنم فكر مىكنى. پس چه شد؟ چرا اين قدر عجله دارى؟»
امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «برادر! ديشب، پس از آن كه تو رفتى در خواب پيامبر را ديدم.
او مرا در آغوش گرفت و به من فرمود كه اى حسين، از مكّه هجرت كن. خدا مىخواهد تو را آغشته به خون ببيند».
اشك در چشم محمّد بن حنفيّه حلقه مىزند.
«إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ».
اين سفرى است كه بازگشتى ندارد. اين آخرين ديدار با برادر است. پس برادر را در آغوش مىگيرد و به ياد آغوشِ گرم پدر مىافتد.
محمّدبنحنفيّه با دست اشارهاى به سوى كجاوه زينب عليها السلام ، مىكند و مىگويد: «برادر! اگر به سوى شهادت مىروى چرا اهل و عيال خود را همراه مىبرى؟». امام در جواب مىفرمايد:
«خدا مىخواهد آنها را در اسارت ببيند». 2چه مىشنوم؟ خواهرم زينب عليها السلام بر كجاوه اسيرى، سوار شده است؟
آرى! اگر زينب عليها السلام در اين سفر همراه امام حسين عليه السلام نباشد، پيام او به دنيا نمىرسد.