262نمايندۀ روم متعجب مىشود و با عصبانيت از جاى خود برمىخيزد و مىگويد: «اى يزيد! واى بر تو، واى بر اين ديندارى تو».
يزيد با تعجّب به او نگاه مىكند. فرستادۀ روم كه مسيحى است، پس او را چه مىشود؟ 1نمايندۀ كشور روم به سخن خود ادامه مىدهد: «اى يزيد! بين من و حضرت داوود، دهها واسطه وجود دارد، امّا مسيحيان خاك پاى مرا براى تبرك برمىدارند و مىگويند تو از نسل داوود پيامبر صلى الله عليه و آله هستى. ولى تو فرزند دختر پيامبر خود را مىكشى و جشن مىگيرى؟ تو چگونه مسلمانى هستى؟! اى يزيد! پيامبر ما، حضرت عيسى عليه السلام هرگز ازدواج نكرد و فرزندى نيز نداشت و يادگارى از پيامبر ما باقى نمانده است. اما وقتى حضرت عيسى عليه السلام مىخواست به مسافرت برود سوار بر درازگوشى مىشد، ما مسيحيان، نعل آن درازگوش را در يك كليسا نصب كردهايم. مردم هر سال از راهدور و نزديك به آن كليسا مىروند و گرد آن طواف مىكنند و آن را نعل مىبوسند. ما مسيحيان اينگونه به پيامبر خود احترام مىگذاريم و تو فرزند دختر پيامبر خود را مىكشى؟».
يزيد بسيار ناراحت مىشود و با خود فكر مىكند كه اگر اين نماينده به كشور روم بازگردد، آبروى يزيد را خواهد ريخت. پس فرياد مىزند: «اين مسيحى را به قتل برسانيد».
نمايندۀ كشور روم رو به يزيد مىكند و مىگويد: «اى يزيد، من ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم كه مرا به بهشت مژده داد و من از اين خواب متحيّر بودم. اكنون تعبير خوابم روشن شد. به درستى كه من به سوى بهشت مىروم، «اشهد أنْ لا اله الا اللّٰه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه».
همسفرم! نگاه كن!
او به سوى سر امام حسين عليه السلام مىرود. سر را برمىدارد و به سينه مىچسباند، مىبويد و مىبوسد و اشك مىريزد. يزيد فرياد مىزند: «هر چه زودتر كارش را تمام كنيد».
مأموران گردن او را مىزنند در حالى كه او هنوز سرِ امام حسين عليه السلام را در سينه