242مأموران ابنزياد نمىتوانند جلو بيايند. هفتصد نفر، دور ابن عفيف حلقه زدهاند و او را به سوى خانهاش مىبرند. بدين ترتيب، مجلس شادمانى ابنزياد به هم مىخورد و آبروى او مىريزد و او شكست خورده و تحقير شده و البته بسيار خشمگين، به قصر برمىگردد.
او فرماندهان خود را فرا مىخواند و به آنها مىگويد: «بايد هر طورى كه شده صداى ابن عفيف را خاموش كنيد، به سوى خانهاش هجوم ببريد و او را نزد من بياوريد». 1سواران به سوى خانۀ ابن عفيف حركت مىكنند. جوانان قبيلۀ ازْد دور خانۀ او با شمشير ايستادهاند. جنگ سختى در مىگيرد، خون است و شمشير و بدنهايى كه بر روى زمين مىافتد. ياران ابن عفيف قسم خوردهاند تا زندهاند، نگذارند آسيبى به ابن عفيف برسد.
سربازان ابنزياد بسيارى از ياران ابن عفيف را مىكشند تا به خانۀ او مىرسند. آنگاه درِ خانه را مىشكنند و وارد خانهاش مىشوند.
دختر ابن عفيف آمدن سربازان را به پدر خبر مىدهد. ابن عفيف شمشير به دست مىگيرد:
- دخترم، نترس، صبور باش و استوار!
اكنون ابن عفيف به ياد روزگار جوانى خويش مىافتد كه در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير مىزد. پس بار ديگر رَجَز مىخواند: «من آن كسى هستم كه در جنگها چه شجاعانى را به خاك و خون كشيدهام».
پدر، نابيناست و دختر، پدر را هدايت مىكند: «پدر! دشمن از سمت راست آمد» و پدر شمشير به سمت راست مىزند.
دختر مىگويد: «پدر مواظب باش! از سمت چپ آمدند» و پدر شمشير به سمت چپ مىزند.
تاريخ گفتار اين دختر را هرگز از ياد نخواهد برد كه به پدر مىگويد: «پدر! كاش مرد بودم و مىتوانستم با اين نامردها بجنگم، اينها همان كسانى هستند كه امام حسين عليه السلام را شهيد كردند». 2