241مىكشى و بر بالاى منبر مىنشينى و شكر خدا مىكنى؟». 1خدايا! اين كيست كه چنين جسورانه سخن مىگويد؟
چشمها مبهوت و خيره به سوى صدا برمىگردد. پيرمردى نابينا كنار يكى از ستونهاى مسجد ايستاده است و بىپروا سخن مىگويد. آيا او را مىشناسى؟
او ابن عفيف است. سرباز حضرت على عليه السلام ، همان كه در جنگ جَمَل در ركاب على عليه السلام شمشير مىزد، تا آنجا كه تير به چشم راستش خورد و در جنگ صفيّن هم چشم ديگرش را تقديم راه مولايش كرد. 2او نابيناست و به همين دليل نتوانسته به كربلا برود و جانش را فداى امام حسين عليه السلام كند.
او در اين ايّام پيرى، هر روز به مسجد كوفه مىآيد و مشغول عبادت مىشود. امروز هم او در اين مسجد مشغول نماز بود كه ناگهان با سيل جمعيّت روبهرو شد و ديگر نتوانست از مسجد بيرون برود، امّا بىباكىاش به او اجازه نمىدهد كه بشنود كه به مولايش حسين عليه السلام اينگونه بىحرمتى مىشود.
ابنزياد فرياد مىزند:
- چه كسى بود كه سخن گفت، اين گستاخ بىپروا كه بود؟
- من بودم، اى دشمن خدا! فرزند رسول خدا را مىكشى و گمان دارى كه مسلمانى!
آنگاه روى خود را به سوى مردم كوفه مىكند كه مسجد را پر كردهاند: «چرا انتقام حسين را از اين بىدين نمىگيريد؟».
ابنزياد بر روى منبر مىايستد. او چقدر عصبانى و غضبناك شده است. خون در رگهاى گردن او مىجوشد و فرياد مىزند: «دستگيرش كنيد». 3بعد از سخنان ابن عفيف مردم بيدار شدهاند. ابن عفيف مردم را به يارى خود فرا مىخواند.
ناگهان، هفتصد نفر پير و جوان از جا برمىخيزند و دور ابن عفيف را مىگيرند، آرى! ابن عفيف شيخ قبيلۀ ازْد است، آنها جان خويش را فداى او خواهند نمود.