239سجّاد عليه السلام را با آن حالت در مقابل ابنزياد نگاه مىدارند. ابنزياد از نام او سؤال مىكند، به او مىگويند كه اسم اين جوان على است.
او خطاب به امام سجّاد عليه السلام مىگويد:
- مگر خدا، على، پسر حسين را در كربلا نكشت؟
- من برادرى به نام على داشتم كه خدا او را نكشت، بلكه مردم او را كشتند. 1ابنزياد مىخواهد كشته شدن على اكبر را به خدا نسبت بدهد. او سپاهى را كه به كربلا اعزام كرده بود به نام سپاه خدا نام نهاده و اينگونه تبليغات كرده بود كه رضايت خدا در اين است كه حسين و يارانش كشته شوند تا اسلام باقى بماند. ولى امام سجّاد عليه السلام با شجاعت تمام در مقابل اين سخن ابنزياد موضع مىگيرد و واقعيّت را روشن مىسازد كه اين مردم بودند كه حسينو يارانش را شهيد كردند.
جواب امام سجّاد عليه السلام كوتاه ولى بسيار دندانشكن است. ابنزياد عصبانى مىشود و بار ديگر خون در رگش به جوش مىآيد و فرياد مىزند: «چگونه جرأت مىكنى روى حرف من حرف بزنى». 2در همين حالت دستور قتل امام سجّاد عليه السلام را مىدهد. او مىخواهد از نسل حسين، هيچ كس در دنيا باقى نماند. ناگهان شير زن تاريخ، زينب عليها السلام برمىخيزد و به سرعت امام سجّاد عليه السلام را در آغوش مىكشد و فرياد مىزند: «اگر مىخواهى پسر برادرم را بكشى بايد اوّل مرا بكشى. آيا خونهاى زيادى كه از ما ريختهاى برايت بس نيست؟». 3صداى گريه و ناله از همه جاى قصر بلند مىشود. امام سجّاد عليه السلام به زينب عليها السلام مىگويد:
«عمه جان، اجازه بده تا جواب او را بدهم».
آنگاه مىگويد: «آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ مگر نمىدانى كه شهادت براى ما افتخار است». 4همسفر خوبم، نگاه كن! چگونه عمّه تنها يادگار برادر خود را در آغوش گرفته است.
ابنزياد نگاهى به اطراف مىكند و درمىيابد كه كشتن زينب عليها السلام و امام سجّاد عليه السلام ممكن است