238اى كاش تو را بيش از اين مىشناختم!
دشمن در كربلا قصد جان تو را نكرد، امّا اكنون كه اين سخن را از تو مىشنود به عظمت كلام تو پى مىبرد و بر خود مىلرزد و قصد جان تو مىكند.
و تو ادامه مىدهى: «اى ابنزياد! برادر و عزيزان من، آرزوى شهادت داشتند و به آن رسيدند و به ديدار خداى مهربان خود رفتند». 1چهرۀ ابنزياد برافروخته مىشود. رگهاى گردن او از غضب پر از خون مىشود و مىخواهد دستور قتل زينب عليها السلام را بدهد.
اطرافيان ابنزياد نگران هستند. آنها با خود مىگويند: «نكند ابنزياد دستور قتل زينب را بدهد، آنگاه تمام اين مردمى كه پشت دروازۀ قصر جمع شدهاند آشوب خواهند كرد.
يكى از آنها نزد ابنزياد مىرود و به قصد آرام كردن او مىگويد: «ابنزياد! تو كه نبايد با يك زن در بيفتى».
و اين گونه است كه ابنزياد آرام مىشود.
اكنون ابنزياد پشيمان است كه چرا با زينب سخن گفته است تا اينگونه خوار و حقير شود.
چه كسى باور مىكرد كه ابنزياد اينگونه شكست بخورد. او خيال مىكرد با زنى مصيبت زده روبهرو شده است كه كارى جز گريه و زارى نمىتواند بكند.
در اين هنگام امام سجّاد عليه السلام را در حالى كه زنجير به دست و پايش بستهاند، وارد مجلس مىكنند.
ابنزياد تعجّب مىكند. رو به نيروهاى خود مىكند و مىپرسد: «چگونه شده كه از نسل حسين، اين جوان باقى مانده است؟».
عمرسعد مىگويد كه او بيمارى سختى دارد و به زودى از شدّت بيمارى مىميرد. امام