235را پس دادهايد، شما بىوفاترين مردم هستيد.
مردم با شنيدن اين سخن، آرام آرام متفرّق مىشوند. كاروان اسيران به سوى قصر ابنزياد حركت مىكند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دلبستن به مردم كوفه است.
اكنون ابنزياد منتظر است تا اسيران را نزد او ببرند. قصر آذين بندى شده و همۀ سربازان مرتّب و منظّم ايستادهاند.
ابنزياد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسين عليه السلام را در مقابل او قرار دهند. عدّهاى از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شدهاند.
ابنزياد روى تخت خود نشسته و عصايى در دست دارد.
واى بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسين عليه السلام مىزند و مىخندد و مىگويد: «من هيچ كس را نديدم كه مانند حسين زيبا باشد».
يكى از ياران پيامبر كه اكنون مهمان ابنزياد است، وقتى اين منظره را مىبيند، فرياد مىزند: «اى ابنزياد! حسين شبيهترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آيا مىدانى كه الآن عصاى تو كجاست؟ همان جايى كه ديدم پيامبر آن را مىبوسيد». 1 من آن روز نمىدانستم كه چرا پيامبر لبهاى حسين را مىبوسيد، امّا او امروز را مىديد كه تو چوب به لب و دندان حسين مىزنى!
سربازان وارد قصر مىشوند: «آيا اسيران را وارد كنيم؟».
با اشارۀ ابنزياد، اسيران را وارد مىكنند و آنها را در وسط مجلس مىنشانند.
من هر چه نگاه مىكنم امام سجّاد عليه السلام را در ميان اسيران نمىبينم. گويا آنها امام سجّاد عليه السلام را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابنزياد در ميان اسيران، بانويى را مىبيند كه به صورتى ناآشنا در گوشهاى نشسته است و بقيّۀ زنان، دور او حلقه زدهاند.